جلسه محاکمه عشق بودو قاضي عقل
و عشق محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداري از عشق
*آهاي چشم مگر تو نبودي که هر روز آرزوي ديدن او را داشتي*
*اي گوش مگر تو نبودي که در آرزوي شنيدن صدايش بودي*
*يا تو اي لب مگر تو نبودي که در... آتش بوسه زدن به او مي سوختي*
*دستها،پاها و ... با شما هستم حالا چي شده اين چنين با او مخالفيد
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند
ولي من متحيرم با وجودي که عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت مي کني
قلب ناليد :که من بدون وجود عشق ديگر قلب نخواهم بود
و تنها تکه گوشتي هستم که هر ثانيه کارثانيه قبل را تکرار مي کنم
و فقط با عشق مي توانم يک قلب واقعي با شم
پس من هميشه از او حمايت خواهم کرد حتي اگر نابود شوم
و عشق محکوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداري از عشق
*آهاي چشم مگر تو نبودي که هر روز آرزوي ديدن او را داشتي*
*اي گوش مگر تو نبودي که در آرزوي شنيدن صدايش بودي*
*يا تو اي لب مگر تو نبودي که در... آتش بوسه زدن به او مي سوختي*
*دستها،پاها و ... با شما هستم حالا چي شده اين چنين با او مخالفيد
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند
ولي من متحيرم با وجودي که عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت مي کني
قلب ناليد :که من بدون وجود عشق ديگر قلب نخواهم بود
و تنها تکه گوشتي هستم که هر ثانيه کارثانيه قبل را تکرار مي کنم
و فقط با عشق مي توانم يک قلب واقعي با شم
پس من هميشه از او حمايت خواهم کرد حتي اگر نابود شوم
+ نوشته شده توسط محمد رضا در پنجشنبه دوم دی 1389 و ساعت
13:3 |


